سلام به دوستای گلم من عاشق ماه دی و متولدین دی ماه هستم. میخوام تمام دوستایی که متولد ماه زیبای دی هستند بیان و خودشونو معرفی کنن. یه سوپرایز دارم واستون. بدویین بیاین من خودم متولد 25 دی ماه هستم. یکی از دوستان عزیز و گلم هم متولد 16 دیماه است. که البته فراموشم کرده. میخوام واسه همگی یه جشن فوق العاده بگیرم. نظراتتون رو از من دریغ نکنید فعلا بابای به نظر شما تعبیرش چیه؟؟؟ سه روز دیگه یعنی 1388/09/20 پنجمین سالروز آشناییمون میشه.چه سالگرد غریبی.تنها دور از هم. امروز
خیلی دلم هواتو کرده بود خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم ولی ... یعنی یادت
نیست امروز چه روزیه؟ آخ که چه قدر دلم گرفته ، کجایی تو؟به فکر من هستی؟به فکر چشام هستی که چون از اشک ریختن خسته
شده نصف روزو بستن؟ نمیدونم چیکار کنم.خیلی خستم. وسط یه راه بی آغاز و بی پایان ایستادم
یه راهی که هیچ علامت و نشونی نداره پشت سرمو که نگاه میکنم همش درد و رنج
و بدبختی.همش داد و فریاد و گریه. جایی که ایستادمو نگاه میکنم سرم میخواد بترکه از درد از اینهمه علامت
سوال که تو سرم چرخ میخوره از اینکه نمیدونم کجام. دارم گم میشم .کسی نیست
راهنماییم کنه، اصلا کسی نیست بدونه چی میخوام. وای خدا سرم. وای خدا کمک.
یکی بم بگه چیکار کنم دارم از سردرگمی دیوونه میشم. جلومو که نگاه میکنم یه توده بزرگ مه هیچیش معلوم نیست توام که همسفری از من بدتری گذشته و حال و آینده ی مبهم تر از من.من
دردمو به کی بگم؟ عزیزترین کسام که محرم دلم نیستن. غریبن باهام.نمیتونم
بگم.اگه بگم چه قدر داغونم اونام داغون میشن. توام که خودت راه سختی در پیش داری من میخوام یار و یاورت باشم تو این راه محکم باشم تا تو کم نیاری میخوام کمکت کنم خودتو ثابت کنی ولی من... کی باید به فکر من باشه؟کی باید دستمو بگیره؟کی باید راه درست رو نشونم بده؟کـــــــــــــــــــــــــی؟ ببخش یار 5ساله ام. نمیدونم چرا اینطور شد.نمیخواستم تو سالگرد آشنایمون از این
حرفا بزنم.ولی خیلی دلم گرفته.حالا که کسی نیست حرفامو بش بزنم. حرفامو تو
این گوشه ازدنیا که فقط مال منه مینویسم.خوبه این دنیای مجازی هست وگرنه
من که سهمی از دنیای واقعی ندارم. میدونی بدترین نوع تنهایی چیه؟تنهایی تو جمع وقتی همه دورتن ولی کسی
نیست تو رو بفهمه خیلی بدتر از وقتیه که کسی پیشت نیست.اینو تو وقتی خونه
بودی و من تنها میگفتی،اونموقع نمیفهمیدم. میبینی غریبیمو بی معرفت؟کجایی تو؟اینه رسمش؟بی معرفت چندماه از دوریمون گذشت هنوز
نفهمیدی این دل من چه نازکه؟ هنوز نفهمیدی چشام چه زود تر میشه؟ هنوز
نفهمیدی شادکردن این دل چه اسونه؟ باز شکستیش؟ باز خیسش کردی ؟باز دریغ
کردی ؟. باشه عیبی نداره بشکن دل بینوای ما را ای عشق کاین ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است گاه در خلوت خویشتن خویش می اندیشی به آنچه که پدرانت گفته اند ، می اندیشی به دم غنیمت است ... می اندیشی به آنچه زیباست و آنچه زیباست : " رفتار نیک میتواند بود " می اندیشی به آنچه نیکوست و محصول را جز " پندار نیک نمیابی " می اندیشی به آنچه حقیقت دار است ٫وحقیقت را" گفتار نیک میبابی " و گاه می اندیشی "خوشبختی زاییده تفکر انسان است ..." وگاه می پنداری " برای رسیدن به خوشبختی باید عاشق بود " ... و گاه می اندیشی " قناعت کنیم و بپذیریم هر آنچه را که هست ، که زیادت آدمی را به اسارتی مرگبار پرتاب خواهد کرد ..." راستی راستی تو به چه می اندیشی ؟! پاییز بود و فصل رنگ ها ، پاییز بود و مملو از زیبایی های موجود و پوشیده در طبیعت . پاییز بود و برای شکار زیبائیهای موجود در طبیعت چاره ای نبود جز پوشیدن لباس شکار ... پاییز بود و غمی نهفته و توامان با زیبایی ... پائیز بود و "شد خزان بدیع زاده " که از رادیو ی قهوه خانه ای در زیبا کنار به گوش میرسید . به قهوه خانه رفتم و چای قند پهلویی سفارش دادم که این مهم خالی از لطف نبود. مشغول نوشیدن چای بودم که پیرمردی کهنسال را در کنار خود یافتم ، که با نگاهی بسیار عمیق به دریا خیره خیره می نگریست ... پیرمرد به تعمقی ژرف فرو رفته بود که به ناگه با عرض پوزش او را خطاب قرار داده و پرسیدم : پدر جان زندگی را چگونه یافته ای ؟ پیرمرد با نگاهی عاقل اندر سفیه به من نگریست و در پاسخ گفت : پسرم " توهمی بیش نیست "... انگاری پیرمرد ما را سر کار گذاشته بود و پس از پاسخ فوق چایش را نوشید و به سراغ قایقی که در آن نزدیکی بود رفت . . . ما نیز پس از رفتن پیرمرد به امواج می نگریستیم و به یاد ابو علی سینا افتادیم که چنین می گفت : " همه دانی و خودت هیچ ندانی " کنار ساحل قدری پیاده روی کردم و به یاد ویلیام جیمز افتادم که او نیز قبل از مرگش روی تکه کاغذی برای آیندگان این چنین نوشته بود : " فقط دانستم که هیچ ندانستم " پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود ای دل طــــوفـــــــانیم آرام بـاش یک تپش با طبع من همگام باش یک بيكن: براي خوشبخت زيستن بايد موقعيتهاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم. بودا :هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختيهاي ما نيست. آبراهام لينكلن: هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد، نصف آن را انجام دادهايد. ناپلئون: خونسردي بزرگترين صفت يك فرمانده است. حضرت محمد (ص): حربه ضعيفان شكايت است . ولتر: كسي كه از مرگ ميترسد از زندگي هم ميترسد. حضرت علي (ع): بلندپايهترين مردم در خرد و انديشه كسي است كه خود را از مشورت بينياز نداند. ون گوك: كسي كه رحم و محبت ميآفريند، زندگي خلق ميكند. كنفسيوس: به جاي اين كه به تاريكي لعنت بفرستيد، يك شمع روشن كنيد. ناپلئون :بهترين شكل حكمراني، سلطنت بر قلوب است. گاندي :شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان ميآوريد فردا بچشيد. حضرت علي (ع) :آن كه تواناتر است آسانتر ميبخشد. ابراهام لينكلن :تنها شجاعت گام نهادن در راه باعث ميشود تا راه خود را بنمايد. حضرت محمد (ص) :داناترين مردم كسي است كه از مردم نادان فرار كند. سعدي :دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است. حضرت محمد (ص) :پدرت را مراعات كن تا پسرت تو را مراعات كند. ويلبر رايت :آينده را قضا و قدر ميسازد و اميد و تلاش تو آن را ميگذراند. حسين رحمت نژاد :اگر افكار خود را پريشان رها كنيم، به دنبال زشتيها و پليديها ميرود. مثل چيني :هر سفر هزار فرسنگي با يك گام شروع ميشود. مثل بلژيكي :دشوارترين قدم، همان قدم اول است. ناپلئون :شجاعت حقيقي در غلبه بر سختيهاي زندگي است. افلاطون :ناتوانترين مردم آن كسي است كه نتواند راز خود را نگه دارد. بيكن :براي خوشبخت زيستن بايد موقعيتهاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم. آندره ژيد :بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان مينگري. لابروير :براي كسي كه آهسته و پيوسته راه ميرود هيچ راهي دور نيست. ديل كارنگي :عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار ميشود. آبراهام لينكلن :درجه سعادت اشخاص به ميل خود آنها بستگي دارد. منتسكيو :انسان مانند رودخانه است، هر چه عميقتر باشد آرامتر و متواضعتر است. بزرگمهر :تقدير، ارباب مردمان ترسوست و برده مردمان شجاع. ناپلئون :نااميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برميدارد. مثل آفريقايي :حقيقت تلخ بهتر از دروغ شيرين است. شكسپير :غرور، روشنترين نشانه بلاهت است. مثل چيني :مردي كه كوه را از ميان برداشت، مردي بود كه شروع به برداشتن سنگريزهها كرد. برناردشاو :مردي كه در نبرد زندگي ميخندد قابل ستايش است. كارلايل :هر كار بزرگ در آغاز محال به نظر ميرسد. ناپلئون :مقصرترين مردم كساني هستند كه روح مأيوس دارند. گوته :كسي كه داراي عزم راسخ باشد جهان را مطابق ميل خود عوض ميكند. ناپلئون :بين پيروزي و شكست يك قدم بيشتر فاصله نيست. هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به "کاشف صداهای ناب"! البته صدا ها راکشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا "رنود" آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در "مخالف سه گاه" و در پيوند با شعری برانگيزاننده از "رهی معيری" آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه "تجويدی - معيری" را تاثير بيشتر بخشيده است. به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک اگر باز پرسد ز ما چه شد دين زرتشت پاک چه شد ملک ايران زمين کجايند مردان اين سرزمين به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر ديد و پرسيد از حال ما چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان کجايند ميران سر مستتان چه آمد سر خوي ايران پرستي چه کرديد با کيش يزدان پرستي به شمشير حق ، نيست دستي که بر تخت شاهي نشسته است ؟ چرا پشت شيران شکسته است ؟ در ايران زمين شاه ظالم کجاست ؟ هوا خواه آزادگي ، پس چرا بي صداست ؟ چرا خامش و غم پرستيد، هاي کمر را به همت نبستيد، هاي چرا اينچنين زار و گريان شديد سر سفره خويش مهمان شديد چه شد عِرق ميهن پرستيتان چه شد غيرت و شور و مستيتان سواران بي باک ما را چه شد ستوران چالاک ما را چه شد چرا مُلک تاراج مي شود جوانمرد محتاج مي شود چرا جشنهامان شد عزا در آتشکده نيست بانگ دعا چرا حال ايران زمين نا خوش است چرا دشمنش اينچنين سر کش است چرا بوي آزادگي نيست، واي بگو دشمن ميهنم کيست، هاي بگو کيست اين ناپاک مرد که بر تخت من اينچنين تکيه کرد که تا غيرتم باز جوش آورد ز گورم صداي خروش آورد به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک ... کاش می دانستی من سکوتم حرف است حرف هایم حرف است خنده هایم خنده هایم حرف است کاش می دانستی می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم کاش می دانستی کاش می فهمیدی کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند من کمی زودتر از خیلی دیر مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد تو نترس سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست تازه خواهی فهمید مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست بنده ی من بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. خدایا !خسته ام!نمی توانم. بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان خدایا سه رکعت زیاد است بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟ بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد. To fall in love![]()
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شیشههای دیده ما پرگلاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقی به دور باده گلگون شتاب کن
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشقکشی توست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشای
وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
حافظ وصال میطلبد از ره دعا
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
![]()
![]()
![]()

![]()
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود![]()
واژههایم را پــر از احســـاس کن دیده را از اشـک پر المــــاس کن
وا کن از پای قلـــــــم زنجیــــر را بشکن این بغض شب دلگیـــر را
تا نویسم از چنـــــین هنگامهای سوی آن صحرا نشسته نامهای
کعبـــــه آباد حجـــــــاز من توئی مستحبـــات نمــــــــاز من توئی
ای تو آرام دل هــــــر بیشکیب مستجــــاب آخرین امّن یجـــیب
یادت ای قـــامت قیامت هر کجا کرده غوغای قیــــــــــامت را بپا
صبح جمعه رقص شـور انگیز باد حلقــه زلــف تــو را آرد به یـــــاد
چیست این دلشورههای بیکران پشت کاشیهای سبز جمــکران
کشتی امیـــــد در گِل تا به کی؟ بانــگ اللهـــمّ عجّـــــل تا به کی؟
تا به کی از داغ هجـــران تو صبــر جلوه کن ای آفــتـاب پشت ابـــــر
اشــــکهایم هـــر پــگاه انتـــظار گــل کند در وعـــــدهگاه انتــــظار
کـــاروان سالار لختی صبـــــر کن یوســفی دارم به چـــاه انتــــظار
کی به دریای ظــهـورت میرسد زورق ایــــــن آبــــــــراه انتـــــظار
بیتو در سرمای شب بیطاقتند کـــودکـــــــان بیپنـــــاه انتـــــظار
کاش مَست چشم نازت میشدم ریشـهای از جانمـــــازت میشدم
کاش برگردی که باز آید بهـــــــــار کاش گردد دستبوست ذوالفقــار
کاش یکدم میهــــمانت میشدم نیـــمۀ شب روضهخوانت میشدم
کاش یک ساعـت عنانگیرت شوم یا جوانمرگ تـــــــــو یا پیرت شوم
دادم از کف جمله صبــــــر و تاب را تا که بوسیــــــدم کف ســرداب را![]()
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
دو
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود
سه
اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
چهار
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند
پنج
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
شش
هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
هفت
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
هشت
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
نه
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی
ده
به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
یازده
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی
دوازده
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
سیزده
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی )![]()
![]()
متن اين ترانه که "آزاده" نام دارد، آخرين کار موسيقائی " رهی معيری" است که در تب بيماری آن را سروده و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت.
هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت
تجويدی خود در يک گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت "آزاده" گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است.
ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:
- "يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/
تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/
گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/
مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/
خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!..."
تجويدی در گفتگويی که با او داشتم گفت: "آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ... هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد..."
راه ديگر
هايده، اگرچه در سالهای پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در خدمت "بازار" قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزشها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند:
"جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند... زندگی غير از اين را اجازه نمی داد..."
صدای هايده و برخی از ترانه های "غميادانه" او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است
هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح "مردمی"، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه "مردمی" شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!
مهاجرت به "شهر فرشتگان" (لس آنجلس) پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر به ارزشها نمی انديشند و تنها "تفريح و سرگرمی" می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از "تفريح و تجارت" موسيقی معروف به "لس آنجلسی" به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد.
اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای "بی صدائی" و "بد صدائی" خود، نفس ارزش است!
هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود سرنوشتی بهتر از "پريسا" و "هنگامه اخوان" پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند!
صدای هايده و برخی از ترانه های "غميادانه" او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است.
هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان "وست وود" لس آنجلس به خاک سپرده شد.![]()
![]()
![]()
![]()
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |





